Year of creation: 5762 by Alan D. Corré, 4004 by Archbishop Ussher (1581-1656) Nephilim (Genesis 6:4-6)
4043 BC Adam created by God (Gen 2)
4003 B.C. Adam & Eve's expelled from Garden of Eden (Gen 3) Planet Rahab, located between Mars and Jupiter, destroyed into the Asteroid Belt. In the process, creating Earth's Moon.
3913 BC Seth born when Adam was 130 years old
3808 BC Enosh born when Seth was 105
Gregorian date Oct 7, 3761 BC, Hebrew (lunar) calendar starts on a New Moon (Molad) on 1 Tishrei (New Year).
Enoch translated (midway between Adam & Abraham)
Neolithic Age of Conscience until the Flood
17th Nisan 2387 BC Noah's Arc in the Flood after Methuselah died at 969, Beginning of 427-year Dispensation of Human Government
Post-diluvian times:
2350 Akkadian kingdom established by Sargon.
2234? The races are dispersed after Tower of Babble in Iraq during Bronze Age of Human Government
Job of the Chaldeans leaves Iraq
2200 First pyramids built
2205-1765 Hsia dynasty in China.
2035 Abram (father of many) from Ur, Assyria Mesopotamia (Iraq) born
1930 Ishmael cast out (Gen 21:8-10) and Isaac weaned
Issac wife Rebecca from Iraq
Jacob (=by might), Jesse
Semite Sodom & Gomorrah destroyed
1775 casuistic (case) law Code established by Hammurabi, the most famous Amotittian ruler of Babylonia.
1766-1121 Shang Dynasty in China is known for its use of acupuncture, elaborate bronze ritual vessels, oracle bones to determine the future, and the earliest standardized form of Chinese characters.
Year of creation: 5762 by Alan D. Corré, 4004 by Archbishop Ussher (1581-1656) Nephilim (Genesis 6:4-6)
4043 BC Adam created by God (Gen 2)
4003 B.C. Adam & Eve's expelled from Garden of Eden (Gen 3) Planet Rahab, located between Mars and Jupiter, destroyed into the Asteroid Belt. In the process, creating Earth's Moon.
3913 BC Seth born when Adam was 130 years old
3808 BC Enosh born when Seth was 105
Gregorian date Oct 7, 3761 BC, Hebrew (lunar) calendar starts on a New Moon (Molad) on 1 Tishrei (New Year).
Enoch translated (midway between Adam & Abraham)
Neolithic Age of Conscience until the Flood
17th Nisan 2387 BC Noah's Arc in the Flood after Methuselah died at 969, Beginning of 427-year Dispensation of Human Government
Post-diluvian times:
2350 Akkadian kingdom established by Sargon.
2234? The races are dispersed after Tower of Babble in Iraq during Bronze Age of Human Government
Job of the Chaldeans leaves Iraq
2200 First pyramids built
2205-1765 Hsia dynasty in China.
2035 Abram (father of many) from Ur, Assyria Mesopotamia (Iraq) born
1930 Ishmael cast out (Gen 21:8-10) and Isaac weaned
Issac wife Rebecca from Iraq
Jacob (=by might), Jesse
Semite Sodom & Gomorrah destroyed
1775 casuistic (case) law Code established by Hammurabi, the most famous Amotittian ruler of Babylonia.
1766-1121 Shang Dynasty in China is known for its use of acupuncture, elaborate bronze ritual vessels, oracle bones to determine the future, and the earliest standardized form of Chinese characters.
Lightfoot of Cambridge worked out that the exact
time when God completed
His
creation
was
9
a.m
on
Friday
October
23
4004
B.C

Monday, July 03, 2006


موافق نیستم.نه.کلوپاترا نخ نما شد.این همه موجود دوپای خاردار که به لعنت خدا هم نمی ارزه.
(شونه هام رو با ابروی راستم بالا میاندازم)
یک چیزهایی قانونه.این که همه خوب نباشن،یا همه زنده نمونن.
فکرش را بکن که همه ی موجودات از اول خلقت تا
همین حالا که دارم حرف میزنم زنده بشن و سر قبرهاشون بشینن.(گیرم که بلند هم نشن و راه
نیفتن و آلودگی صوتی ایجاد نکنن).زمین میشه پر از کله ها و دکمه ها.اینه که میگم یه چیزایی
قانونه.

BonBast



Monday, February 20, 2006


باد میاد ؟پس چرا چشمهام گلی شدن؟
گلوم میسوزه.پاهام شل میشه.بعد هم یادم میره....
من خوک شدم؟پس چرا پرفسوره میگه:نوچ نوج.یو آر مای بست فرند؟!
انگشتهام کش میان .پاهام گم میشن.بعد هم یادم میره...
اونور خیابون یکی داره تیک میزنه؟یکی داره گُر میگیره؟پس چرا من خوابم میاد؟
دامنم آب میره.صدام میمونه توی کفشهام که لخ لخ روی خیابون کشیده میشه.بعد هم یادم میره...
داره بارون میاد؟پس چرا موهام سبز نمیشه؟
کچل میشه دلم.فلج میشه پلکم.بعد هم یادم میره...

BonBast



Tuesday, January 31, 2006


جورابهاي سوارخش را نگاه كرد
ميدانيد
وسعت يك سوراخ از پهناي انگشتان مردانه
خصوصا از آن نگاه هاي آن طوريش
( من ابر شلوار پوش را خوانده ام )
در هر صورت نمي توانيد
وسعت جورابهاي سوراخش را
از نگاههاي قليان زده ي يك زن تصور كنيد
ولي مطمئنا
اگر اين جملات آخر را نمي نوشتم
مي توانستيد
با دري وري هايم به فضا برويد
و هزاران هزار برداشت فلسفي تان را كامنت بگذاريد

96
نه ببخشيد
Reloaded 99.

99



Tuesday, November 01, 2005


مردی که مرا زیر گرفت چند دقیقه قبل از زیر گرفتن من داشت پیپ دود میکرد.
چیز جالبی که دستگیرم شد این بود که پیپ قبل و بعد از من،بوی نفس های مادرم را میداد.

اینکه بچه ها باید شبها زود بخوابند یک قانون است.
شب خوش...

BonBast



Saturday, August 27, 2005


هیاهو خوابیده است
انگار که جنگ تمام شده باشد
و سلاح ها خالی،بی ترکش
سکوت گوشم را به درد می آورد
مردان سرخ پوش و مشعل به دست کلیسای خیابان پشتی مرده اند
همه مرده اند جز من و ...
نه اینکه جنازه ی شان را دیده باشم
اما...
خودتان که میبینید
می آیم و سرک میکشم شاید که اشتباه کرده باشم
گوشم را تیز میکنم که صدای خس خس نفس های کسی را ...
باد است که ما را در هم میکوباند
خیال میکنم
شما هم خیال میکنید
من نیز مرده ام.


پ.ن:شاید یک مرض آمد و دیگر کسی نماند و ننوشت.(این را در بیداری مطلق میگویم)

BonBast



Sunday, August 07, 2005


یکی از ما مچاله شد و در یک خیابان شلوغ پر از حرارت جا ماند.نشست و بند کفش هایش را مرتب کرد.
***
نگرانی در دنیا ما معنی نمیدهد.میدانیم که چه بلایی سرمان خواهد آمد.از دو حالت خارج نیست.
یا میمیریم، یا در شیشه الکلی ها عبرتی میشویم برای آیندگانمان.

"دیگر وقتی برای بافتن وقت نیست"
باید تمام چراغ قرمزها را جا گذاشت
و تعادل روانی آیینه ها را به هم ریخت

خنده ام میگیرد از این همه "باید"
به طرز وحشتناکی طبیعی ،قابل پیش بینی و ملموس
به نظر میرسم
و این زنگ خطریست برای ته کشیدن

سیاه چاله ها پر میشوند
چه با شهوت
چه با خلاء

پ.ن:قانون 4 نیوتون!

BonBast



Sunday, July 24, 2005


ديگر آبم با جنس مخالف توي يك جوب نمي رود
يادم مي آيد آن قديمها هم با هم اتاقي هاي مونثم مشكل داشتم
با هم بزرگ شديم
با هم خوانديم
با هم ديديم
با هم شنيديم
و من از آن اول هم نمي فهميدم
كه چطور آنها براي كافكا مي ميرند، و با من و 98 و 95 ديوار پينك فلويد را گوش ميكنند
نمي فهميدم چطور ممكن است آدم مونث باشد
و بتواند تاكسي درايور را با شور و اشتياق تا آخر تحمل كند، و بعد بگويد : چه فيلم قشنگي! چه رابرت دنيروي بامزه اي!
من هنوز هم نفهميده ام
كه چطور ممكن است يك زن،
عقايد يك دلقك را بخواند،
از آن لذت ببرد،
و باز هم به زن بودن ادامه بدهد...

يك جاي كار ايراد دارد
يا كافكا و واترز و اسكورسيزي و كوندرا مزخرف مي گويند
يا اين جماعت مونث ديوانه اند !


مي خواهم بروم
ساكم را جمع كرده ام
ديشب به انجل تلفن كردم تا از او خداحافظي كنم
وقتي فهميد مي خواهم بروم، پرسيد كه دوستش دارم يا نه ؟
و من گفتم نه، فقط گاهي از حضورش احساس آرامش ميكنم
اول تعجب كرد
بعد زد زير گريه
و به من گفت كه خيلي پستم.
انجل به من گفت پست، چون راستش را گفته بودم...
يادم مي آيد چند ماه پيش بود كه بيگانه كامو را خوانده بود و مي گفت مورسو چه موجود دوست داشتني اي است!
و يادم مي آيد كه استاد كامو جايي نوشته بود :
ياد گرفته ام هم زن را دوست داشته باشم، هم عدالت.

-----

but just then the phone rang
I never had the nerve to make the final cut

99



Tuesday, July 19, 2005


دیشب خواب همان سیاه پوست،با عینک دودی مارک دار
و موهای خنده دارش را دیدم
با هم راه میرفتیم و من برایش آواز میخواندم
بعد یکهو در کمال خوشحالی چاقویش را کرد در حدقه ی چشمانم
یک مشت کلاغ دربه در ریختند در گودی همان حدقه ی خون آلود خالی
گفتم این هم از شوخی های مضحکش است
دوباره چشمانم در می آید.
هه
-خیال صبور-
هیچکس باور نمیکند
خودم هم هنوز گیج و منگم
نه از آن منگی ها که به فکر کسی برسد
ریشه ی الهی و عرفانی هم ندارد
یک جور زیر خاکی است
مزه ی همان تو دهنی های جانانه را میدهد، که خودم را هرچند روز یک بار میهمان میکنم
اتاق شیروانی همان خانه ای را که نقاشی کرده بود-دستان یک مرد-
نم کشیده است
من هم بوی نا گرفته ام
این را از پره های بینی سیاه پوست که باز و بسته میشود میفهمم
شاید هم چندین سال است در همین اتاقک چوبی
پوسیده شدم رفته است پی کارش!
نمیدانم.

BonBast



Saturday, July 09, 2005


به برق چشمانم توي آينه خيره شده بودم
يقه ي پيراهنم را مرتب ميكردم
قلبم گرم گرم ميزد
از توي آينه نگاهش كردم
به آفتاب بعد از ظهر پشت شيشه خيره شده بود و دود سيگارش را بيرون ميداد
پرسيدم: موهام خوبه؟
بدون آنكه سرش را برگرداند، گفت: آره
برگشتم و نگاهش كردم
به سيگارش پك ميزد
دسته گل را از روي ميز برداشتم و به طرفش رفتم
نگاهم كرد
دستم را دراز كردم
دستم را فشار داد
لبخند زدم
خنديد
نگاهش پايين افتاد
جاي زخم چاقوي روي ساعدش در آفتاب برق ميزد
منتظر ماندم
چيزي نگفت
دستي به شانه اش زدم و رفتم..


-----

روي عكس مونيكا بلوچي، به انعكاس چشمان بي حالم خيره شده ام
يك بار، خيلي بعد از آن گفت: همون روز ميخواستم بهت بگم هيچ كدوم از اون موجودات ارزششو ندارن. بايد ميگفتم!...
يك سيگار از كنارم برميدارم و بين لبهايم ميگذارم
بوي مايع گس روي دستم در سرم موج ميزند
چيزي پايين كمرم تير مي كشد..

99



Thursday, July 07, 2005


چه كسي اهميت ميدهد فيلمهاي سينماي هتلي كه من
ساكن گرانترين اتاقش هستم چطور انتخاب ميشود؟
-----
يك شب خواستم قبل از اينكه فيلم شروع شود بروم چيزي براي خوردن پيدا كنم
كفش پاي چپم را هم كه از صبح پايم را زده بود و از ظهر زير تخت تبعيدش كرده بودم پوشيدم
كليدم را كه چند سال بعد فهميدم در سه اتاق ديگر هتل را هم باز ميكرد، برداشتم
در را تا جايي كه ميشد باز كردم و رفتم طرف آسانسور ته راهرو
-----
شايد اين تقصير ماهيهاست كه گردن ندارند
وگرنه اول سرشان را مثل گاو و گوسفند ميبريدند، بعد توي روغن تفتشان ميدادند
آنوقت مجبور نبودند با چشمهاي گرد شده و دهان
نصفه باز بفهمند زندگي پس از مرگ يعني كشك

آنقدر به زيرپيراهني روغني آشپز چاق زل بزنند تا
سيگارش تمام شود و از اين رو به آن رويشان كند
بعد بيايند سر تاريكترين ميز ببينند كدام احمقي سفارش خوراك ماهي داده بوده

ماهيها احمقند و خوشمزه
-----
اسكارلت تنها استثناست
نه به خاطر چشمهاي سبز و سركشي گاومانندش
از اين نظر كه اسكارلت اوهارا خواستني تر از اسكارلت هميلتون است

گاهي آدم آرزو ميكند خودش هم با باد برود و وقتي برگردد كه همه فيلمها رنگي شده باشند
----
برگشتم توي اتاق و افتادم روي ملافه هاي كه
دختر بچه بدون اسمي كه تازگيها چند باري ديدمش عوض كرده بود

فكر كردم اگر يك لحظه بعد نباشم تنها اثر پس از مرگم
خطوط بدنم روي ملافه اي است كه كمي چروك شده
آن هم تا شب بعد كه ملافه ها عوض شوند

يادم افتاد از آزمايشگاه كه بيرون زديم قرار شد روزي كه بيشتر عددهاي تقويم 2 بود دور هم جمع شويم
بعد فهميدم من از ماهيها هم احمقترم
24 سال همه را تغيير ميدهد
حتي من را كه نه پير ميشدم و نه ميمردم
-----
هر كسي ميتوانست بدون اين كه بقيه بدانند يكي از ما باشد
دختر قد كوتاه كنترلچي سالن سينما با عروسك هميشه كثيفش، مرد كم حرف توي آسانسور با يونيفرم مسخره اش، زن ميانسال اتاق روبرو با عينك شيشه كلفتش و پسر بچه گيج اتاق بالاي سرم با دوستان كج و معوجش ميتوانستند يكي از ما باشند و يادشان هم نيايد كه چه بوده اند و چطور بوده اند

خواستم بروم بيدارشان كنم ديدم ديگر خيلي دير شده
خطوطي كه قرار بود نشان دهد من هم قدري بوده ام را كمي صاف كردم
كفش چپم كه ظالمانه پايم را فشار ميداد پرت كردم زير تخت
و خوابيدم

98



Monday, July 04, 2005


خب

گیلاسها هم که رسیده اند

بکش پایین

Lithium



Friday, July 01, 2005


جمعه ها ساكت بود
شنبه ها دوستم داشت
يكشنبه ها دلتنگم ميشد
دوشنبه ها عاشقم بود
سه شنبه ها گريه مي كرد
چهارشنبه ها هم آغوشي

پنجشنبه ها حرف از جدايي ميزد
جمعه ها ساكت بود
شنبه ها باز دوستم داشت...


خيلي سخت بود پذيرفتن اينكه نوسانات غدد جنسي معشوقه ي آدم، در رفتار و احساسات عاشقانه او تاثير مستقيم دارد.

99



Thursday, June 23, 2005


کسی انگار آوازی غمگین میخواند از ته چاه
من استخوان ها را دور خودم میچیدم
و سعی میکردم شمایل موجود اولیه را
همانطور که خالقش ساخته بود
بکشم
آدم من استخوانهایش مرتب نمیشد
یعنی یک جاهایی از او را جویده بودند
همین باعث میشد پک های عمیق ممنوعه را به سیگارم بزنم
گورکن پیر بیلش را زمین گذاشت و امد که من را در درست کردن پازل کمک کند
با دقت به آدم <<من>> خیره شد
و بعد سیگارم را از دهانم برداشت و بر لبان کبود خودش گذاشت
رفت آنطرف تر
و پشت کرد به خورشید که داشت آخرین نفس هایش را میزد
و شروع کرد به بیل زدن
صدای ناله می آمد از گودال
تازه فهمیده بودم که دست و پای آمیزاد در این گودال ها جا نمیشود
آنوقت گورکن آن ها را خرد میکرد که به محیط زیست کمک کرده باشد
چندش آور بود
دستهای خون آلود گورکن

***
پازل های غمگین
من را عاقل تر میکند.

BonBast



Monday, June 13, 2005


آواره ی دیوانه ای را میشناختم که زیر پلی مسکن داشت . صبحانه اش را توی زباله دانها پیدا میکرد ، به جای شام هم از موشهای فاضلاب میخورد . تشنه اش که میشد از آب جوب مینوشید . از بوته های گزنه هم چند فرزند داشت . آواره خدایی داشت توی قوطی کنسرو خالی که نیایش اش میکرد . آواره ی دیوانه ای را میشناختم با خدایی سر به مُهر ، توی قوطی کنسرو خالی . وقتی قوطی کنسرو خالی را از شیارهای مانده ی آب جوب گرفتیم ، فهمیدیم که آواره مرده . گوشه ی بزرگراه دفنش کردیم و خدایش را هم بالای سرش کاشتیم . برایش گریه نکردم . باور کنید . فقط گاهی میروم خدایش را آب میدهم و برمیگردم زیر پل .

UnKnown Soldier



Friday, June 10, 2005


ارتش مورچه ها روی صورت من رژه میروند.
با اسلحه هایی که روی شانه هاشان سنگینی میکند.
من دنیا را از زیر مورچه ها میبینم.
موجودات ریز سیاهی که جلوی چشمانم رژه میروند و گاهی زمین میخورند.
محو میشوند
اسطوره میشوند
و بیل بورد های اتوبان ها پر میشود
از حضور همین موجودات سیاه رنگ کوچک
با لبخند های فتوژنیک
و دندانهای براق
من نقش نهنگ پیری را بازی میکنم که سالهاست به جای جزیره ای متروک
گرفته شده است.
موجودات سیاه رنگ کوچک
احساس کریستف کلمب را به خوبی میفهمند
آنها به دنبال انسان
به جزیره رسیدند
چه میدانستند
شب ها سرهاشان را به روی برآمدگی بینی من خواهند گذاشت
و خواب فتح دنیا آرامشان نخواهد گذاشت؟
چه میدانند با یک تکان من نابود خواهند شد؟!
***
وقتش است یک تکانی به خودم بدهم!

BonBast



Monday, June 06, 2005


کتاب قانون چیزی است مثل منوی غذا در رستوران یا یک جور کاتالوگ.
می شود در یک موسیقی خوب، نی نوشیدنی ات را گاز بگیری یا به سیگارت پک بزنی و از میان گزینه های موجود که تنوع خوبی هم دارند انتخاب کنی.
از بین بردن دو چشم سالم، یک چشم سالم و یک دست سالم، بریدن سر پس از مرگ، هر کدام قیمت خود را دارند.
هر کس باید یک کتاب قانون جیبی - از همین ها که دارم - داشته باشد و هر از چند گاهی نگاهی به آن بیندازد و چه بسا استفاده ای ببرد. به عقیده من که در برخی از موارد پیشنهادات قابل معامله ای دارد.

پ.ن: اگر روزی دستی در بازبینی آن داشتید، لطفا در مورد دو چشم سالم کمی مهربانتر باشید.

Lithium



Saturday, June 04, 2005


معنی از دستهای جهان لب پر میزند . واژه ها از راز به خود میلرزند . چنانچه مصنف بزرگ در بوطیقا آورده است : " نازی جون ، بیا برگرد به خونه ... نازی همدم من . "

UnKnown Soldier



Saturday, May 28, 2005


اگر من مسئول دادن گواهی معاینه فنی به عابرین پیاده بودم، قطعا یکی از شروطم قطع دستها بود.
چه ابتدایی و مسخره تکان می خورند.

Lithium



Friday, May 27, 2005


پرانتز نیمه بسته مانند اتوبان یکطرفه میماند که مرا میترساند.هر چه میروم به انتهایش نمیرسم.

BonBast



Sunday, May 22, 2005


آدم ها می دوند. ماشینها به سرعت رد می شوند و آب می پاشند. چرخ هایشان روی آسفالت خس ویژ صدا می دهد. قدم های آدم ها شلپ شلپ می کند. برف پاککنها قرژ قرژ می کنند. قطرات باران بی وفقه روی همه چیز می ریزد. موهایم کاملا خیس شده. از نوک بینی ام آب می چکد. پیراهنم خودش را به تنم چسبانده. آدم ها شتابان از کنارم رد می شوند. دستها و کیفهایشان را روی سر گرفته و فرار می کنند. باران شدید تر می شود. یخ می کنم. رطوبت را حس می کنم که به پایین کمرم نفوذ می کند. کفش هایم پر از آب شده. پیاده رو کم کم خالی می شود. فضای دیدم پر از خطوط خاکستری عمودی است. از کنار مغازه ها رد می شوم. آدم ها با موهای مرطوبشان جلوی در مغازه ها ایستاده اند و به انبوه میله های نازک آب زل زده اند. از جلوی آن ها عبور می کنم. نیزه های خشمگین باران پیاپی در بدنم فرو میرود. آدم ها زیر پناهگاه هایشان با تعجب نگاهم می کنند. شلوارم سنگین شده و پاهایم را به هم چسبانده. کمی جلوتر، مردی در حالی که کیفش را روی سرش گرفته، حالت آماده باش به خود می گیرد، و ناگهان از زیر پناهگاهش شروع به دویدن در عرض پیاده رو می کند. با گامهای نوک پای بلندش از جوب می پرد و به ماشینش پناه می برد. صدای غرش رعد در آسمان خاکستری پیاده رو می پیچد. باران امان نمی دهد. آدمها از هر چیزی برای پنهان شدن استفاده کرده اند. آفتاب گیر مغازه ها. سر در ساختمان ها. باجه های تلفن. جلوتر، سه مرد و یک زن زیر سقف کم عرض یک ایستگاه اتوبوس، به دیواره ایستگاه پشت داده اند و سرهایشان را از پشت به آن چسبانده اند. همگی کنار هم، به حالت خبردار. مثل صف اعدامیان. گام بر میدارم. شلپ. شلپ. به آرامی از جلوی صف اعدامی ها رد می شوم. همگی به جلو خیره شده اند. موهای خیسم جلوی چشمم آمده. به آرامی آنها را کنار می زنم و از روبروی اعدامی ها می گذرم و نگاه های ناملموسشان به یک موجود آزاد را با لبخند پاسخ می دهم. باران شدت می گیرد. باد سردی از روبرو جاری می شود و نیزه های تیز باران را به سمت من کج می کند. نیزه های سرد در گونه های خیسم فرو می رود. پلکهایم بسته می شود. باد و باران را روی صورتم حس می کنم. یخ می کنم. سبک می شود. مثل وقتی که آدم در یک استخر آب یخ می افتد. نفسم بند می آید. لباسهای چسبناکم روی پوست خیسم می لرزد و بوی جین مرطوب و خاک خیس خورده در سرم موج می زند. زیر سوزش نیزه های برنده ی باد و باران می فهمم که زندگی زیباست. درد می کشم. تمام تنم میسوزد و قهقه ی میزنم. زندگی خود الان است. خود این لحظه. درد می کشم. می لرزم. می خندم و دلم به حال اعدامیان احمق که داوطلبانه زیر جوخه اعدام صف می کشند می سوزد. آنهایی که نمی دانند زندگی همین الان است. نه چند سال دیگر، نه بعد از ازدواج، نه روزهای کاری موفق تر، نه بعد از جشن فارغ التحصیلی، نه فردا صبح و نه تمام شدن رگبار. زندگی همین حالاست. زندگی خود این دانه های باران است که در بدن من فرو می روند و آنها از آن فرار می کنند. سرم را بالا می گیرم. رگبار بهاری در صورتم فرو می رود. آن را می نوشم. با سر بالا در زندگی حل می شوم. دیگر هیچ صدایی نمی شنوم. دستهای یخ زده ام، انگشتان بی حس پاهایم، وجود مرطوبم از درد سر شده. بدنم را حس نمی کنم...

----

رگبار آرام میگیرد. زنجیرها در هوا می شکند و قطرات باران دانه دانه فرود می آیند. صورتم را پایین می آورم. چشمانم را باز می کنم. یک دختر جوان روبرویم است. به من نزدیک می شود. موهای فر خورده اش خیس شده. لبخند عجیبی به لب دارد. حرکتش کند می شود. گام های من می ایستد. سرعت ماشینها کم می شود. دانه های باران در هوا معلق می شوند و دخترک به نرمی از کنارم می گذرد. سرم با عبور او بر می گردد. لبخندش اوج می گیرد. نگاهش پایین می افتد. به آرامی دور می شود. و من می فهمم، که هیچ چیز، زیباتر ار سینه های مرطوب یک زن، زیر پیراهن باران خورده اش نیست.

99



Friday, May 20, 2005


زمان پوست اندازی به پایان رسیده است.در خرابه ای که آباد خواهد شد مینشینم و دور از
چشم موجوداتی که انسان نامند سیگاری میگیرانم.باران باریده است و من با دود سیگارم
مه میسازم تا که خدا خسته نشود از این همه ساختن!و من خسته تر از این همه ساخته شدن.
بوی نعنا میگیرم و خیس میشوم از خنده های پروردگارم.
باید روی بلند ترین پل شهر بروم و از آن بالا به ماشین هایی که میگذرند خیره شوم.
ماشین ها گاهی اندوهنک میشوند و گاهی از خوشحالی میرقصند.
این ها را فقط من میدانم که این بالا ایستاده ام.
آدم ها از کنارم میگذرند و به بازویم نگاه میکنند.<<نه اشتباه نکنید.این کبودی جای گاز نیست.
جای بوسه است!>> انگار که صدا از گلویم در نمی آید.چون همانطور دارند نگاهم میکنند.
نیشم را باز میکنم و دلتنگ میشوم.
بوی سیگار هاوانا از نمیدانم کجا در صورتم حل میشود.من با بوها زنده ام.حتی بیشتر از چشمهایم
استشمام میکنم.چشم هایم گاهی به روی هم می افتند تا بوها را نفهمند.مثل یک بازی کودکانه
میماند.
سگی کثیف زیر پایم جا خوش میکند و پوزه اش را به پاهایم میکشاند.چندشم نمیشود.
در گوشهایش ناله های اول everywhere را زمزمه میکنم.گوشهایش را میگیرد و میرود در نزدیک
ترین زباله دانی که من متعلق به آنم گریه میکند.سرنگ های خالی در زباله دانی من چهره ی
مدرنی به فضا بخشیده است.داد میزنم تا خورشید دست از سرم بر دارد.من سقف ندارم.
ذوب میشوم در زیر این همه سخاوت. کسی برای میهمانی امشب من وجود ندارد.
داف های شهر من با سوختن تار موهای پسران منتظر شهر ظاهر میشوند.
من تنهایم و هیچ کس در زباله دانی من نیست.هیچ کس.
حتی پروردگارم که بوی سیگار هاوانایی میدهد.

BonBast



Saturday, May 14, 2005


دوست جدید پن پایپ نوازمان اهل برزیل است. موهای مشکی بلند و ماتی دارد انگار که همیشه کثیف باشند. چهره اش گندمگون، استخوانی و بالعکس آنچه ممکن است به ذهنتان متبادر شود زشت است. یک شب که با لیز آواز می خواندیم و قدم می زدیم با او آشنا شدیم. سازش را به گردنش آویخته بود و موقع صحبت کردن چهره اش مثل خمیر بازی بچه ها حالتهای عجیب و غریب به خود می گرفت. می گفت: آدمها را باید از زیر تختشان شناخت. من دیدم چه راست می گوید، همه ی چیزهای خصوصی روی تخت یا زیرش هستند. اما ادامه داد: باید یواشکی دست کشید و دید که دماغی هست یا نه.
به لیز گفتم ما که تخت نداریم اما زیر تخت 99 حتما دماغی است.

Lithium





فيلمهاي سانس آخر سينماي روبروي هتلي كه من ساكن گرانترين اتاقش هستم تصادفي انتخاب ميشوند
پيرمرد بليت فروش كه گاهي آب مخزنهاي آب سرد كن ها را هم عوض ميكند هر شب ميرود توي انبار دستش را دراز ميكند و هر چه دستش برسد را در مي آورد و ميچپاند توي پروژكتور.
------
بعد برگشتم سر جاي اولم
ديدم هيچ آرزويي ندارم
گفتم اين انگليسي مارمولك حتما از يك چيزهايي بو برده بوده كه اسم كتابش را همچين مزخرفي گذاشته
صد صفحه كه خواندم رسيدم به آنجايي كه هاويشام ميزند ساعت را از كار مي اندازد
بعد تازه فهميدم اين باستر كثافت منظورش از اين ادا اطوارها چه بوده
-----
آمدم به خيال خودم آهنگي پيدا كنم كه حال و هوايم عوض شود
يك دفعه صداي يكي كه انگار تازه از خواب بيدار شده بود در آمد كه:
Time goes out and I can’t be saved
پس بگو اين نامرد چرا اين طور عقربه را محكم گرفته بوده دستش
----------
يكي از تاثير گذارترين صحنه هايي كه من تا به حال ديده ام آنجايي است كه باستر كيتون از عقربه بزرگ ساعت آويزان ميشود. به خصوص بعد از اين كه يكي از آدمهاي پشت سرت به بغل دستيش پز ميدهد كه: ميدانستي نگذاشته بدلي چيزي اين صحنه را بازي كند؟

چه فايده كه كمدي كلاسيك زود حوصله آدمهايي مثل من را سر ميبرد
---------
خوشحال از كشف بزرگم از سينما كشيدم بيرون و آمدم نشستم روي جدول كنار خيابان
من بدون شك خوشحال ترين موجود زنده آن اطراف بودم
يكي از اين بوكسورهاي آماتور از راه رسيد و همين طور كه به هوا مشت ميزد از روبرويم رد شد
چند كيلومتر جلوتر يك جوانك معتاد با يك چاقوي كند تهديدش كرد
چاقوي كندش را از پسربچه عقب افتاده اي كش رفته بود كه تمام صبح از دوستم خواسته بود تكرار كند:
چيزهاي اينجوري اسمش آجر است.
بوكسور آماتور حرفه ترين هوك تمام عمرش را روي صورت پسرك معتاد نشانه رفت و فرار كرد
چند دقيقه بعد يک cherokee chief از روي دست جنازه جوانک معتاد رد شد
مرد و زن ميانسالي، كه سومين بچه شان هم مرده به دنيا
آمده بود در سكوت توي ماشين سيگار ميكشيدند
--------
نور بالاي ماشينشان چشمانم را زد
سرم را گذاشتم روي زانوهايم و منتظر شدم تا همه جا دوباره تاريك شود
از توي ايوان هتل پسري كه هميشه موهايش را با دست عقب ميزند به دختري كه تازگيها پيدا كرده بود گفت: آن بيچاره را ميبيني؟ من هم اگر تو را نداشتم شايد مثل او ميشدم
و من را با دو انگشت دست چپش نشان داد

98



Thursday, May 12, 2005


به من ياد داده اند كه اين چيزهاي اينجوري اسمش آجر است. اينجا اسمش پياده رو است. كمي آن ور تر، سمت چپ آن چيزي كه به آن مي گويند جدول، اسمش خيابان است. جدول را با آجر ساخته اند. من در پياده رو كنار جدول راه مي روم. ماشينها از سمت چپ جدول راه مي روند و من از سمت راست آن. ماشين هايي كه آدم ها آن ها را ساخته اند رد ميشوند. آدم ها در ماشين هايي هستند كه خودشان ساخته اند. ماشين ها را آدم ها ساخته اند. جدول را آدم ها ساخته اند. اين آجر ها را آدم ها روي هم گذاشته اند. آدم ها لباس دارند. لباس هايشان را خودشان دوخته اند. آدم ها روي سنگفرشهايي كه خودشان درست كرده اند راه مي روند. با كفشهاي چرمي شان. از درهاي ساختمان هايي كه خودشان ساخته اند تو مي روند. مي روند توي يك جاهايي كه دورش را ديوار كشيده اند و اسمش اتاق است. چند ساعت آنجا مي نشينند. براي خودشان چاي درست مي كنند. تلفن هاشان زنگ ميزند. با هم حرف ميزنند. سيگار مي كشند. روزنامه هايي كه خودشان مي نويسند را مي خوانند. از پنجره اي كه از قبل وسط ديوار تعبيه كرده اند بيرون را نگاه ميكنند. خيابان ها را. از همان اول پك جاي ديوار را به همين منظور خالي گذاشته بودند. كه وقتي چايشان تمام شد از آن بيرون را نگاه كنند. بعد كه نگاه كردنشان تمام شود، دوباره روي صندلي هاي چرمي شان مي نشينند و باز هم تلفن ها زنگ مي زند و يك سري كلمات ثابت باز گفته ميشود. بعد، چند ساعت كه گذشت، پا مي شوند و ميروند دكمه ي آسانسور را ميزنند. صبر ميكنند تا يك كدام از چراغ هاي آن بالاي آسانسور روشن شود تا دستگيره ي آن را بكشند و بروند تو و باز هم صبر كنند تا صداي زنگ آسانسور را بشنوند و از همان در بيرون بيايند و روي همان سنگفرشها قدم بگذارند. سوار ماشين هاي خودشان شوند. يا سوار تاكسي شوند. آن ماشين هايي كه زرد است. بعد كه به يك خيابان خاصي رسيدند به راننده مي گويند ممنون آقا. يا مرسي آقا. يا من همين جا پياده ميشم آقا. به راننده پول ميدهند. چند برگ كاغذ نازك رنگ رنگي. راننده به خاطر آن كاغذ ها است كه پايش را مدام روي پدال زير آن كه اسمش گاز است فشار مي دهد. اگر آدمها روي كاغذ ها صفر هاي بيشتري چاپ كرده باشند راننده ها خوشحال تر ميشوند. بعد آدمها از ماشينها پياده ميشوند باز كمي راه مي روند. و ناگهان جلوي يك در خاص مي ايستند، كليدشان را وارد سوراخ آن مي كنند و مي روند بين يك سري ديوار و در را به روي خودشان مي بندند. آن وقت احساس مي كنند كه مي توانند شلوارشان را در بياورند. مي توانند با صداي بلند حرف هاي بي مزه بزنند. و با يك آدم ديگري كه چند سال پيش با هم يك كاغذي را امضا كرده اند بروند در رختخواب بخوابند و تمام اعضاي بدن هم را لمس كنند. و در حين لمس كردن يك سري اعضاي خاص كه معمولا آدمهاي ديگر اجازه ي لمس كردن آنها را ندارند به هم مي گويند اوه عزيزم. اوه همسر من. دوستت دارم.

99



Wednesday, May 11, 2005


انقدر زود شروع شدم که خودم هم باورم نشد.
با انگشت شست و بغلی که اشاره هست تفنگی میسازم بی فشنگ.
به تمام سلول ها سرک میکشم و پاورچین پاورچین به بیرون میزنم.
تفنگم را در جیب شلوارم قایم میکنم و از کسی نمیترسم.
همین که پسرک لبخندش را سوت زد تفنگ را از جیبم بیرون میکشم و چشمهایم ژان رنو میشود.
یک پوزخند و تمام...
انطور که حساب کردم در عرض یک ساعت میتوانم نود و شش آدمیزاد را بمیرانم.
m&m (من و من)را در دهانم میریزم و تفنگم پر از فشنگ میشود.
همه را میمیرانم.در عرض یک ساعت.شهر پر میشود از جنازه های متعفن.
به روی تمامیشان نفت میریزم و فندک zippo را آتش میکنم.
یک جرقه کافیست تا هیتلر به وجود من افتخار کند .یک جرقه تا شهر سوخته ای بسازم
و در میدان شهر راک اند رول برقصم.
تفنگم را به آتش میکشم.
و به چاک میزنم.

BonBast



Saturday, May 07, 2005


چیزی زیر پایم وول میخورد.چیزی لزج در زیر پایم وول میخورد.
پایم را بلند میکنم و سوسک سیاه گندیده ای از زیر پایم وول میخورد و در میرود.
کلاه آبی رنگم را به سرم میگذارم و بیخیال میشوم.هوا گرمایش را با باد به صورتم میکوباند.
عادت ها گاهی جالب میشوند.اینکه من هر روزصبح باید کوله ام را پر از نمیدانم ها کنم
و راس ساعت 6:10 دم در خانه ام بایستم
و به چشمان خمار راننده ی تاکسی سلام کنم.
گاهی آنقدر عادت ها تکرار میشوند که جای هم میگیرمشان.خنده آور است.راست میگویم.
دیالوگ تمام ساعت ها با هم قاطی شده است.باید کاری کرد.
آدم بدهای داستان مرا خفه خواهند کرد.
سوسک لزج را باید گروگان بگیرم.چاره ای نیست.
باید بطری آب را بردارم و گذشته ی لزج تر از سوسکم را با چیزی قرقره کنم و قورت دهم.
تف کردنی در کار نیست.پاهایم سر میخورند و با سینه پرت زمین میشوم.دردم نمیگیرد.
بلند بلند میخندم و کوتاه کوتاه فکر میکنم.اشانتیونی از یک انسان غیر انسان.
من را آلبرت در تنهایی سیالش بالا آورد.
باید جای سوسک لزج سیاه گندیده ام او را گروگان بگیرم.
اما او را سوزانده اند و خاکسترش را در رود راین ریخته اند.
آلبرت ققنوس نیست.میخواهم پشت به نرده های رود بایستم و بگذارم تا باد موهایم را با خود ببرد.
چیزی زیر پایم وول میخورد و قلبم را میسوزاند.

BonBast



Friday, April 29, 2005


این بیست و چهارمین کاندومی است که پاره کرده ام . کلئوپاترا تیغ دارد .

UnKnown Soldier





در كافه نشسته ايم.
انجل از علاقه اش به كوئلو مي گويد. يقه ي پيراهنش نسبتا باز است، نه به اندازه اي كه خط بين سينه هايش پيدا باشد، ولي دو كمان خوش فرم برجسته از بالاي يقه بر آمده. كه البته برجستگي بيش از معمول آن ها به دليل تكيه گاه قرار دادن دستهايش از ناحيه ي آرنج روي ميز است. ساعد هايش را در عرض ميز روي هم خوابانده و شكمش را به ميز چسبانده. همين است كه دستها سينه هايش را از سه طرف فشرده مي كنند و آنها را به بالا هل مي دهند. دو نيم دايره ي نرم و گوشتالود كه با دو كمان كاملا قرينه از تخت سينه اش جدا شده...
كمي بالاتر ، چيزي تكان مي خورد و حواسم را پرت مي كند: چانه ي انجل است.

99



Wednesday, April 27, 2005


نشاندمش و دستم را انگار که روی چمن از موهایش گذراندم.از پشت سر هم میتوانست
فهمید که نیاز به ابراز وجود او را به نفس زدن های تند کشانده است.گذاشتم که به هن و هن
بیافتد.آب سردی به روی تارهای عصبی ام پاشیدم و با لبخندی محو از پنجره ی اتاق آویزان
شدم.صدایش میگفت:نیستی.هر وقت میخوامت نیستی...بطری آب جو را به طرفش گرفتم
و گفتم:آروم باش.دستانش به طرز چندش آوری میرقصیدند در هوا.ترک بعدی Don't panic بود.
نمیدانم چرا هر بار که به اینجا میرسیدم میشدم خود خودم.یا بهتر بگویم: من من.مینشستم به
روی تمام روشنفکری های پدرانم و زمزمه میکردم آیین قبیله ی سوخته ام را.اینجای داستان لب ها
کم می آمدند ...کسی باید سوت میزد.دردناک سوت میزد تا چشم هایم را میدوختم
به دیوار های اتاق که دودی بودند.که سیاه خواسته های پوچ من شده بودند.به خیالم که دیوار برلین
را رنگ میزنم <<ها>> میکردم سیگارهایم را.آرزو های کودکی در من تمام شده بود.آخر دوست داشتن
ها بوسه هایم را در جیب کوچک شلوارم پنهان میکردم و دستم را به روی خط های در هم کف دستها
میکشیدم و در دلم به مالیده شدن کار فالگیر سر چهار راه میخندیدم...هن و هن میزد و مرا بی فاصله
میخواست.سرم را از پنجره ی اتاق بیرون میکردم و به اتوبان پر از آدمیزاد خیره میشدم.نمیدانم چرا هر
ثانیه که میگذشت من بالا و بالا تر میرفتم.صدای جیغ می آمد.سرم گیج میرفت.جیغ ها در التماسها
ادغام میشد و مرا منگ تر میکرد.صدا گریه شده بود.از آن بالا تر ها خیلی چیزها را میشد دید.
***
اتوبان در یک بعد از ظهر تابستانی خیلی دلگیر است...

BonBast



Saturday, April 23, 2005


یک احمق قرمز در صفحه ی نود و هفتم آدمها و خرچنگها برگ مارچوبه خشک کرده بود . کتاب را توی زباله دانی انداختم . برای
من از مفهوم فراغت همین کافی بود که لم بدهم و برای تفنن ذهنی کوکائین بار بگذارم و به گردش خونم خیره شوم و آن قدر خالی
شوم که انگار میخواهم ... باید نگفت یک چیزهایی را . باید نگفت آن چیزهایی را که مقدر کرده ای و پیچیده ای شان لای صفحات
گسیخته ی مغز برکلی . و آن وقت آن احمق قرمز بیاید و بگوید از کجا معلوم که من قرمز باشم و تو سفید بوده باشی ؟ آخر مگر
کثافتها چقدر نمیفهمند که قرمز هر چقدر هم قرمز باشد یا نباشد ، خوراک خرچنگ نمیشود و گل و لای زیر درختان پاله تویه ؟ اصلا
چقدر به من چه که ده ها جسد زیر شاخ و برگ همین درختان تجزیه شده باشند . من برای حمل جسد خودم از همین حالا به اندازه ی
کافی وقت دارم . یک چیزهایی را باید نگفت . آخر من از مارچوبه بیزار بوده ام ...( و خرچنگ خرچنگ از دیوار اتاقم توی سفیدی
ذهنم سرازیر میشود . )

UnKnown Soldier





لیز عزیز، تو که با من هم اندیشه ای؟ ... هی لیزی! موافقی؟ اگر موافقی دمت را یک دفعه به راست و یک دفعه هم به چپ تکان بده. خیلی خب .. خیلی خب! دخترک دیوانه. چرا عصبی می شوی؟ از دستم می افتی سرت می شکند یک وقت، هیچ با خودت فکر نمی کنی ها.
پس فقط یک دفعه به راست. قبول؟ آه، تشریک مساعی با شما باعث افتخار بنده است. حالا ممنون می شم بگویید که آیا با من موافقید که ما یک راه بیشتر نداریم؟
میدونی لیزی، فقط یک دیوونه می تونه بر داره تنها بطری کنیاک موجود توی این خراب شده رو لاجرعه سر بکشه و تموم. این کار یه احمقه. یک احمق دهن گشاد و از خود راضی که فکر می کنه شماره ی هزاره لعنتیه.
ما یک کمد پر از این شیشه ها داریم. 98 درصد، حتی شاید 99 درصد! کی می دونه؟ واقعا کی می دونه لیز؟ این کارخونه ها اونقدرها هم دقیق نیستند.
این آخری رو که خوردیم میریم و به همه می گیم. می گیم که باید بطری را نگه داشت برای آزمایش. که بتونیم از روش بسازیم. حتما قبول می کنند لیز. بیا بخور. بیا، حتما قبول می کنند. اینطور نگران منو نگاه نکن.

Lithium





روي توالت نشسته ام و مسواك ميزنم. صداي ممتد برخورد ادرارم به ديواره ي توالت با صداي متناوب كشيده شدن فرچه ي مسواك روي رديف دندانهايم مي آميزد و آهنگ يكنواخت رخوت آوري به وجود مي آورد. به آرامي به پشت توالت تكيه مي دهم و كم شدن فشار ادرارم را حس مي كنم. صداي ممتد به آرامي زير خش خش فرچه مسواك محو مي شود. چشمانم را مي بندم و مسواك را از دهانم بيرون مي آورم. كمي به جلو خم مي شوم و سرم را پايين مي گيرم. پاهايم را كمي از هم جدا ميكنم و دهانم را به آرامي باز مي كنم. كف كشناك سفيدي از دهانم آويزان مي شود و خود را به آهستگي به مايع زرد درون توالت مي رساند و روي آن مي نشيند. آرام آرام يك لكه ي بزرگ سفيد با حباب هاي كوچك به وجود مي آيد. باقي مانده كف را با بزاق دهانم مخلوط مي كنم و آن را توي كاسه تف مي كنم. سطح مايع مي لرزد. شعاع لكه بيشتر مي شود. محتويات درون حوضچه به آرامي مخلوط مي شوند و مايع نا منظم كدري را به وجود مي آورند. به مايع مات مي شوم... مايع كدر. حباب ها. ادرار من. كف دهان من. دست من. مسواك در دست من است. وزن آن را حس مي كنم. يك دست ديگر هم دارم. روي زانويم است. آن را بلند مي كنم و با انگشت اشاره ي آن دكمه ي سيفون را فشار مي دهم.

99



Friday, April 22, 2005


زمین زیر پایم عمودی است.چشم هایم اما افقی بسته میشوند.پارادوکس جالبی است.
میتوان تا سر صبح از بالا آدمها را دید.و خندید به نازکی باورهاشان.
سیم های گیتار یکی از ما بغض میکند و در هم میپیچد.تارهای سپید موی همان یکی
مثل لوبیای سحر آمیز رشد میکند و میریزد به روی زمین .ریف ها در هم میروند.
باب مارلی هم موهایش به این عمیقی نبود.داد میزنم:کثافت.از جلو چشمم برو کنار.
در دلم حسادت هایم را مثل این کیسه ها که تغ تغ میشود حبابهایش را ترکاند میکشم.
99 را بغل میکنم و در گوشش جیغ میزنم.98 با آن نگاه همیشه صبورش اخم میکند.
نمایش نامه ی گالیوگولا را ورق میزنم و در پوچی خدایان زمینی غرق میشوم.

BonBast





دست خودم نبود، بعضي وقتها يك هاله ي قد بلند سيال مثل باد در راهرو از جلوي در اتاق رد ميشد. بعد تمام تنم ناگهان شروع ميكرد به لرزيدن و تندي پتو را تا روي سرم بالا مي كشيدم و قايم ميشدم. آن وقت بود كه صداي تيك تيك ساعت عقربه اي راهرو تبديل مي شد به قدم هاي كشيده شده روي موكت. بدترين چيزش اين بود كه مي دانستم موقع بازدم شكمم باد ميكند و معلوم ميشوم!
آب دهنم خشك ميشد، توي دلم شور مي رفت، قلبم گرمپ گرمپ مي كرد و تا غروب از مخفي گاهم بيرون نمي آمدم.

----
امروز بعد از ظهر در مهمانخانه روي تختم طاق باز دراز كشيده بودم، لاي در باز بود. انگار كسي زمزمه مي كرد : is there anybody out there ...

99



Thursday, April 21, 2005


Songs, Books, Movies, Albert, the Keys



فكر كردم به جاي اسمي كه آخرين نفر برايم انتخاب كرده، همه چيز را
تعريف كنم و ببينم نفر بعدي چه ميخواهد صدايم كند.
----
بايد نويسنده مشهوري ميشدم. از آنهايي كه هر كدام از كتابهايشان را به يك نفر تقديم ميكنند. كتاب اولم را تقديم ميكردم به آلبرت و شماره 95، دومي را به آلبرت و شماره 96، سومي را به آلبرت و شماره 97، چهارمي را به آلبرت و 99 و آنقدر كتاب مينوشتم تا آدمهايي كه ميشناختم تمام شوند. ميدانستم دير يا زود پيدايم ميكنند. كتاب خواندن عادت قديميمان بود. اما نه چيزي به كسي تقديم كردم، نه نويسنده معروفي شدم و نه حتي چيزي نوشتم. شروع كردم به كتاب خواندن. كتاب خواندن عادت قديميمان بود.
----
هيچوقت پيش نيامده بگويم من اسم ندارم. در عوض گردنم را کج کرده ام و در جواب پرسيده ام: تو چه فکر ميکني؟ و شده ام هماني که حدس زده‌اند باشم.
اسم نداشتيم. دليلي هم نداشت که داشته باشيم. در يک اجتماع بشري 5 نفره اسم تنها باعث به هدر رفتن گوشه اي از حافظه ميشود
------
ما، همانطور كه آلبرت يك بار گفت يك خوش شانسي محض در زندگي يك زيست شناس جوان بوديم.اما يك بار 92 بعد از
خواندن 1984 گفت كه فقط يك اشتباه كوچك در علم ژنتيك است و شايد هم براي همين حذف شدانسانها يا قدرت دارند يا منطقو هيچكس شك نداشت آلبرت قويترين موجود غير آزمايشگاهي بود كه ما ميشناختيم
------
موجوديت آلبرت هميشه بين دانشمند بودن، خدا بودن، و پدر بودن در حال تغيير بود.پدرمان بود چون وجودمان با تكه اي از او
شروع ميشددانشمند بود چون هنوز سوزش سوزنهايي كه توي تك تك سلول هايمان فرو رفته بود و هر روز تغييرمان داده بود را فراموش نكرده بوديمو خدا بود چون طاقت اشتباه نداشت. با كوچكترين اشتباه به عتوان يك دانشمند آخرين سوزن را وارد يكي از سلول هايمان ميكرد. به عنوان يك پدر كمي بالاي جسد بيجانمان بي حركت مينشست و به گوشه اي زل ميزد. و مثل خدا جسدمان را آتش ميزد و ميرفت تا يكي ديگر خلق كند. يكي كه اشتباه نكند
اصلا براي همين شد آلبرت.چون هيچكس نميدانست چه صدايش بزند. اين آلبرت را هم من همان روز اول، چند دقيقه بعد از اين كه آمد تا حواس پنج گانه ام را چك كند از روي پلاك كهنه روي روپوش سفيدش كش رفتم. دو ساعت و نيم بعد از اين كه حافظه ام براي اولين بار چيزي را ضبط كرد.
حافظه من چند دقيقه بعد از شروع My Fair Lady به کار افتادهمان جايي که گلهاي اليزا ميريزد روي سنگفرش خيابان. آلبرت عادت داشت حافظه مان را با يک موزيکال به راه بياندازد.يك بار توي يكي از نوشته هايش خواندم: گويا اولين چيزي كه حافظه ضبط ميكند تاثير مستقيمي بر روي Marlaشخصيت ميگذارد. زيرش هم يك آدم را به دار كشيده بود و زيرش نوشته بود:
شايد براي همين بود كه من سركش شده بودم و 99 اينقدر آرام بعدها كه پرسيدم گفت با Singing in the rain به دنيا آمده
------
Marla هم چند بار سري به محل زندگي ما زد تمام آنهايي كه وقت كرده بودند نگاهي به Willy Blake بياندازند تصميم گرفتند باور كنند او مصداق بارز يكي از آن شعرهايي است كه هيچكس حتي خود Blake هم از خواندنش چيزي سر در نمي آورد
داد ميزد و آلبرت را مسخره ميكرد. چند لحظه اي زل ميزد به يكي از ما و ناگهان سيلي جانانه اي ميزد توي صورتمان بعد دوباره خيره ميشد توي چشمهايمان تا ببيند ميخواهيم بلايي سرش بياوريم يا نه، بعد ميرفت توي اتاق كار آلبرت و تا چند روز همانجا ميماند. بعد از رفتن Marla آلبرت ديوانه ميشد.يك بيچاره از سري 70 انتخاب ميكرد و آنقدر مشت و لگد حواله اش ميكرد تا ديگر تكان نخورد.موجودات جالبي بودند اين سري 70. مينشستند جلوي آينه و اداي خودشان را در مي آوردند.گويا عده اي هستند كه اعتقاد دارند اگر كل خلقت را تنها يك ساعت در نظر بگيريم تمام اتفاقات مهم از دقيقه 55 به بعد شكل ميگيرند. دقيقه 55 زندگي ما با خواندن تراژدي شروع شد. گاهي خسته ميشوم از اين همه تراژدي. ديوانه ميشوم از اين همه داستانهاي با پايان خوش. به سرم ميزند و صفحه آخر تمام تراژدي ها را با صفحه آخر تمام داستانهاي فكاهي عوض ميكنم. بعد مينشينم يك گوشه و تقصيرها را مي اندازم گردن يك بدبخت از سري 80.
------
چند روزي بود كه هيچكس پيدايش نبود.نه آلبرت سراغمان آمده بود نه سر و كله مارلا براي كشيده زدن پيدا شده بوداتللو را
تازه تمام كرده بودم كه يادم آمد چقدر گرسنه ام است.قبلا هم گرسنه شده بوديم اما اين بار چيزي درست نبودتوي بلندگوها كسي داشت پز خانه اش را ميداد و بعد هم پاي Rising Sun را وسط ميکشيد از حيوانات چنين چيزهايي بعيد نيست.
------
بعضي ها جنبه فيلم ديدن ندارندنمونه اش همين آلبرتمن هميشه گفته ام بايد طوري مرد كه اگر يك نگاه به جسدت بياندازند بفهمند
كارگردان مورد علاقه ات كه بوده
اما اين عقده اي طوري خودش را خلاص كرده بود كه هر لحظه فكر ميكردي الان است كه Stanley پير كات بدهد و چند نفر بيايند و تكه هايبدلي مغز را از ديوار پشت سر آلبرت جمع كنند.
------
چند روزي طول كشيد تا جرات كنيم دستمان را توي جيب آلبرت كنيم و كليدها را بيرون بكشيم..

98



Lightfoot of Cambridge worked out that the exact
time when God completed
His
creation
was
9
a.m
on
Friday
October
23
4004
B.C